احساس انسان کوچیکی رو دارم که روی بلندی ایستاده. انگار توی طوفان. و احساس میکنه که همیشه هم تصوراتش درست نیست.انگار همه ی چیزهای خوبی رو که تو ذهنش ساخته توی یک ثانیه باد با خودش میبره. میفهمه که گاهی هم اتفاقاتی میفته که بر خلاف تصوراتشه. خیلی اوقات خیلی چیزها رو خوب دیده ولی اونقدر هم خوب نبودن و گاهی هم از خیلی چیزا فرار کرده که وقتی از روی اجبار باهاشون مواجه شده فهمیده خیلی هم بد نبودن.و شاید این بزرگترین درس زندگی باشه!!!
نمیدونم دقیقا حسم چیه. ولی خیلی وقتا دوست دارم همه ی چیزای خوبی که توی ذهنمه اتفاق بیفتن و وقتی نمیفته همه چیم به هم میریزه. خیلی بده آدم از کسی یه انتظاری داشته باشه که بدونه ممکنه اصلا هیچوقت برآورده نشه.
هـــــــــعــــــــــــی ........خیلی چیزا توی دلم تل انباره ولی نمیدونم....
بسه دیگه ظهر بخیر

نظرات شما عزیزان:
|