مداد سیاه ام را برداشتم
تا که بکشم
گوشه ی لبی از بالا به پایین
خندید
گفت خنده همیشه قرمز ست
تو اما
با مداد مشکی میکشی
گفتم عزا دارم
از روزی که لبان قرمزش رفت
خنده های منم
سیاه شدند ، عزا دار شدند
سکوت کرد
دستم را محکم گرفت
با هم کشیدیم
خنده ای
از جنس بدترین گریه ی دنیا ...